دیوانگی هیچ جبرانی ندارد
پس سعی کن
برای تمام آنهايی که دلشون به اندازه تمام آسمونها گرفته
●
خسته ای ؟ نه؟..........از همه بدت میاد ...دلت می خواد همه چیز رو خرد کنی...........فریاد بکشی....به آدم ها بگی که چه قدر از دنیاشون بدت میاد.خب فریاد بکش بلند تر بلند تر
حالا آروم چشماتو ببند.هیچ تا حالا به غروب نگاه کردی؟
میدونی چه لذت بخشه که ساعت ها یه گوشه دنج بشینی و فقط به این غروب نگاه کنی. یا سرت رو بذاری رو شونه کسی که دوستش داری و دستاشو بگیری و در حالی که به غروب نگاه میکنی براش از آرزوهات بگی......یا فکر کردی چه قدر خوبه که آدم برای چند دقیقه زیر بارون راه بره
راستی تا حالا یه شکلات خوشمزه رو با تمام وجود خوردی؟
تا حالا به بازی بچه ها نگاه کردی؟ میبینی چه شیرین و پر شورن؟
وقتی به همه این چیزا فکر کنی میفهمی که چه چیز های زیبا و دوست داشتنی تو دنیا هست
ممکنه بخندی.....آره میدونم تو هزار تا کار داری.......هزار تا مشکل و انقدر بدی و سیاهی دیدی که یه غرو ب ساده و یه بارون عادی و چند تا بچه معمولی در مقابلش هیچن.
نه.............نه...............نه
عزیز دلم هیچ چیز عادی و معمولی تو دنیا وجود نداره
اگه اینو باور کنی آن وقت یه نگاه تازه داری ودنیای پیش روت با تمام بدی هایش برات یه شکل دیگه میشه
انوقت میتونی باهاشون بجنگی.......با تمام چیزهایی که میبینی و
دلت رو به درد میاره و تو چشمونت اشک جمع میکنه
شاید برنده نباشی.........شاید نتونی دنیا رو زیرو رو کنی
اما میتونی به خودت افتخار کنی که مبارزه کردی و تسلیم نشدی
چون تو باز هم خواهی جنگید...... تا وقتی که هستی در تو در جریانه
حالا بیا دستامونو بگیریمو به خاطر همه چیزهایی که هر دو میدونیم کمی گریه کنیم.
عاشقان خدا چه کسانی هستند؟
فرشته ای در خیابانی قدم می زد.در دست راست او یک مشعل بود و در دست چپش یک سطل آب.
رهگذری از فرشته پرسید:" با آب و آتش چه می خواهی بکنی ؟"
فرشته پاسخ داد:" با مشعل می خواهم خانه های مجلل بهشت را بسوزانم و با سطل آب هم می خواهم آتش جهنم را فرو نشانم.
آن گاه پی خواهیم برد که عاشقان واقعی خدا چه کسانی هستند.دنیا جای سوداگری نیست.
راز دل
می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به
من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و
هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است