زندگی يعنی تکرار زمان بر دايره ی زمين
اسمش نادیا بود . تو اما هر چه می خواهی صدایش کن . چه توفیری می کند . نادیا ، مریم ، ستاره ، پروانه ، لیلا...
اسمش نادیا بود و افغان بود و پیشه اش شاعری . باز هم چه توفیری می کند . افغان ، ایرانی ، عرب ، ترک ، اروپایی ...
نامش هرچه بود و خاک اش هر کجا و پیشه اش هرچه، مهم این بود که زنِ فرمانبر ِ پارسا نبود. جزایش را هم پس داد با مرگش. به همین سادگی. از این هم ساده تر.
اسمش نادیا بود . قلمی در دستش و غزلی در قلبش . حتم دارم اتاقی نداشت از آنِ خود . پس شعر هایش را کی سرده بود نادیا ؟ وقتی داشت غذا را هم می زد، مبادا ته بگیرد و همان دم، بیتی از غزلی به او الهام شده بود و بر تکه کاغذی جاودان ؟ یا وقتی لباس های شسته شده را پهن می کرد ؟ لابد همانگاه نسیمی لای موهایش خانه کرده بود و غزلی در قلبش .
اسمش نادیا بود . 25 ساله . می توانست 100 ساله شود شاید . می توانست شاعرِ به نامی شود و شهرت اش عالمگیر . می توانست فروغ شود یا سیمین . چه می دانم . می توانست خیلی چیز ها شود و نشد . به جای همه ی اینها خاک شد فقط .
اسمش نادیا بود . تو اما هرچه می خواهی صدایش کن . چه توفیری می کند ؟
پی نوشت :
درس هر روز ، مشق هر شب :
ز مثل زن
در معرکه چشمانت شوقی است که حجم تمام
دوست داشتن ها را پلک می زند...