تبليغاتX
-- HATE --

 

آفتاب همه جا پخش شده بود....

گرمای تابستان مثله همیشه همه رو کلافه می کرد ....شرجی بود و نفسی برای آدما دیگه نذاشته بود..

ما هم برای اولین بار آماده رفتن به مزرعه بودیم....بابای فری ما رو به مزرعه برد....سر راه مانی دزفولی رو هم سوار کردیم....مثله پیرزنای دزفیلی هی شروع کرد به غر زدن.....هی غر زد....هی غر زد.....

همین جور که داشت غر می زد ....یه دفعه برگشت گفت....شما که می خواستیت با تاکسی سرویس برید می گفتیت با داداشم می رفتیم....هر دو برگشتیم به طرفش .....من گفتم تاکسی سرویس چیه ....بابای فریه.......ما روده بر شده بودیم از خنده.....ای ضایع شد...ای ضایع شد...که تا رسیدن به مقصد جیکش در نیومد....

تو مزرعه ما دخترا مشغول کاشتن بذر ها شدیم ...ما از پسرا ۱۰ برابر اکتیو تر بودیم....و به نحو احسنت کار رو انجام دادیم.....پسرا هم مشغول آبیاری شدن ....طفلیا خسته نشن .....تازه از کارشون هم واسه بعدا موند...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 3:50 قبل از ظهر  توسط نویسنده اصلی  | 

 

سلام....پست قبلی شعر گذاشتم دایان جان گفتن که از روزمره ی خودت بنویسی با حال تره ...ما هم که خمار رفاقتیم...

باز هم یک خنگ دیگه...

حتما می پرسید باز اینا چکار کردن.....اینا یعنی من و فری

راستش اول رومون نشد که بنویسیم ولی گفتیم با هم بخندیم ....بعد از یه استراحت کوتاه بعد از کار

رفتیم توی آیینه آسانسور خودمون و ببنیم که آسانسور حرکت کرد و رفت طبقه ی ۴....اولش

ترسیدیم ولی بعدش از خنده مردیم فکر کردیم دزدیدنمون انگار جن دیده بودیم....رفتیم

بالا ....بعد با همون آسانسور رفتیم طبقه ی ۲ و بقییه راه و پیاده اومدیم تا احتمالا کسی ما رو ندیده

باشه ولی مثل این که دیده بودنمون.....  

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 5:35 قبل از ظهر  توسط نویسنده اصلی  | 

 

و بازهم

.

.

.

ح.م.ی.د=========م.ص.د.ق

ترا صدا کردم

تو رفتی و گل  و ریحان ترا صدا کردند

و برگ برگ درختان

                       ترا صدا کردند

صدای برگ درختان

           - صدای گل ها را

سرشک دیده من ناله تمنا را

نه دیدی و نشنیدی

       

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 5:8 قبل از ظهر  توسط نویسنده اصلی  | 

سلام....

سلامی به گرمی خوزستان که از شدت گرما همه رو کلافه کرده....

این هفته از لحاظ گرمی بدترین نحو بود هر چند که ما دیگه عادت کردیم به این شرجی ها و گرمی ها....ما هم بچه گرما.....گرما باعث شده که صبور بار بیایم.....سعی کنیم بر مشکلاتمون غلبه کنیم....مطمنم اگه بچه منطقه سرد تو همچین مواقع جنوب بیاد سالم نمی مونه....جدی می گم.....

فردا دو مرداده و تولد بنده حقیر...........نخواستم عنوان کنم ولی خب گفتم دیگه..........

 

خاطره امروز:

امروز وقتی که سرکار بودیم.....مسولمون اومد از روی یک شناسنامه کپی بگیره .....از قضا طرف فوت شده بود......اون کسی نبود جز یکی از همکلاسی های پسر یکی از بچه ها.....گفت که ترم پیش به خاطر یه دختر خودکشی کرده.......واقعا یه دختر انقدر ارزش داشت که بخواد طرف خودشو سربه نیست کنه و یه عمر خونوادشو عزا داره خودش بکنه......نمی دونم این جوونامون چی فکر می کنن....بابت چی ؟؟؟؟؟

 

شعر:  (حمید مصدق)

گلی برای کبوتر

گلی برای بهاران

گلی برای کسی که

                         مرا صدا می زد

                                         -ز پشت نیزاران

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط نویسنده اصلی  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.
JavaScript Codes