چند وقت بود دنیا رو تیره و تار میدیدم نگاه کردن به تخته کلاس و مسافت دور به شدت آزارم می داد... بعد از کلی پشت گوش انداختن از تابستون تا حالا که به شدت من و فری چشممون اذیت می شد بالاخره مجبور شدیم به چشم پزشک مراجعه کنیم
دکتر معاینه ام کرد و برام عینک نوشت..این دفعه تنبلی خرید عینک و به این روز اون روز مینداختیم..تا با اس ام اس فری که خبر از سفارش عینک بود به خودم اومدم...
فرداش به همراه فری به همون عینک فروشی رفتیم و فریمی که دلخواه من باشه پیدا نکردم ..تا این که فری ازم خواست فریم هم شکل بگیریم
این مساوی با این بود که همه از فردا به این فکر می کنن که چرا این دوتا عینکاشون هم مثله همه![]()
همین جور هم شد...همین که پامونو به دانشکده گذاشتیم چشمهای همه به سمتون اومد که این دوتا عینکی شدن
عینک های مثه هم![]()
![]()

یکی از دوستان به همراه دار و دستش به سمتمون اومد گفتش که:
شما کاری برا خودنمایی نمونده بود بکنید که با این یه قلم تمومش کردین![]()
بچه هایی که تا حالا بمون سلام هم نمی کردن ازمون جریان مشابه بودن عینک ها رو می پرسیدن ولی ما می گفتیم که نه شبیه هم نیستند
در صدد پیدا کردن تفاوت بر می یومدن![]()
(عجب خنگایین ها)![]()
گفتیم که سلیقه هامون یکیه![]()
![]()
اولین روز که عینک زدم حالت توهم داشتم حس می کردم که جلومو نمی تونم ببینم و هی می خوام بیفتم...چن بار اینجوری شد![]()
توضیحات:
به قول فری ما عینک رو فقط به خاطر فرهنگ سازی عینک در جامعه می زنیم![]()
به قول خودم فقط واسه کامل کردن تیپ می زنیم که تیپمون ست شه
بابا خودنمایی چیه داشتیم کور می شدیم![]()
![]()