توی کلاس مشغول صحبت کردن و حرفهایی که همیشه بین خودمون رد و بدل می شد بودیم
...
یکی من می گفتم و یکی فری
...
یکی از برو بچ کلاس هم صندلی کناری ما نشسته بود و ما یه جوری صحبت می کردیم که اون متوجه نشه ولی اون دو گوش داشت و دو گوش دیگه قرض کرده بود که ببینه بین ما چی می گذره تا این که دیدیم فضولی این بابا داره خیلی زیاد می شه![]()
....
تا این که گفتیم حالا که اینجوره با ایما و اشاره حرفمون رو ادامه بدیم تا از فضولی این طرف کم بشه
![]()
...

از تقلب کردن یکی از بچه ها که با رندی تموم تونسته بود نمره بالایی بگیره و مایی که کلی خونده بودیم تونسته بودیم فقط در حد پاس و گذروندن اون واحد نمره بگیریم تا پارتی بازی هایی که دو رو برمون احساس می کردیم حرف زدیم
..
نوشتیم و نوشتیم تا این که من یه گوشه ورق نوشتم که اگر کنار من دزدی نشسته نبود و نوشته های ما رو نمی خوند ماجرای مدیر گروه و دودره کردن واحدها رو هم واست می گفتم ![]()
که طرف که پهلوی ما نشسته بود و گفت که من نوشتهای شما رو که نمی خوندم ![]()
![]()
...
گفتم که احمق از کجا پس می دونی که ما این رو گفتیم و نوشتیم![]()
.....
مونده بود که دیگه باید چی بگه و چی بکنه![]()
![]()
...
خلاصه آبروی بر باد رفته ای بود که از اون به جای مونده بود و خنده های ریسه ای که واسه ما گذاشت![]()
......
توضیحات:
یه چند وقت نبودم شرمنده حضور تک تکتون که نتوستم بهتون سر بزنم...![]()
![]()
فضولی از این نوعشو دیگه ندیده بودیم...![]()