تبليغاتX
-- HATE --

بعد از توقف ماشین پشت چراغ قرمز با دادن کرایه به راننده از ماشین پیاده شدیم و راه رو برای پیمودن به مرکز تحقیقات ادامه دادیم .مرکز تحقیقاتی که چند روز پیش هم به خاطر بی برنامگی اساتید بعد از کلی راه متوجه شدیم که اصلا اون روز برنامه ای نبوده و به روز دیگری موکول شده بود.
 یه مزرعه بسیار بزرگ تحقیقاتی که دانشگاه اون رو واسه تحقیقات در اختیار کارشناس ها قرار داده تا بتونند اونجا آزمایش هاشون رو انجام بدهند.
با یک هوای بسیار لطیف و ابری بهاری که گاهی با نم نم بارون همراه بود و صورتمون رو نوازش می داد و رقص مزرعه گندم در باد روحیه هر ناشاعری رو شاعر می کرد ...
قبل از هر چیز نمی دونستیم کدوم قسمت بریم تا اونجا استاد به ارائه درس به صورت عملی بپردازد.
وقتی چند نفر از بچه ها رو تو مزرعه دیدم به اونها ملحق شدیم .

ودوتا خانوم متشخص با تیپ و ژست استادانه اونجا بودن ..از اونجایی که نا آشنا بودن ما هم استاد محترم رو تا حالا رویت نکرده بودیم گفتیم که احتمالا مهندسان گرام می باشند و از اونجایی که استادای دانشگاه آزاد جدیدا جوجه استاد شدن فرض رو بر این می گرفتیم که اشتباهی نشده....

ولی هرچی که زمان می گذشت و تعداد بچه ها بیشتر می شد خبری از این که اونها درسی رو ارائه بدهند نبود تا یکی از بچه های فضول کلاس بهشون گفت که شما مهندس .... هستین؟؟؟
گفت :مهندس ... کیه ؟؟؟

یکی از آقایون که یه چهره متشخص و سنش هم از بقییه بیشتر بود رو نشون دادن گفتن که ما فکر می کردیم این استاد شماست ما منتظر بودیم تا ایشون صحبتی کنه ما خودمون دانشجوی ارشد هستیم و منتظر استادیم که بیاد و واسمون درس ارائه کنه...!!!!

توضیحات:

خب بیا عاقبت بچه استادی همینه که تشخیص نمی دی کی استاده کی دانشجو!!!
از قضا استاد هم که رویت شد یه استاد کوچولو بود که همه پسرای کلاس هی واسه این که طرف جا بزنه سئوالات علمی تخیلی ازش می پرسیدند

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط نویسنده اصلی  | 

 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.
JavaScript Codes