به امید دیدارهمه شما
کوچیک همه
اقا قلی....
یکی بیاد به من بگه اینجا چه خبره
اه اگر
اه اگر اشک منت باز نگویید غم دل
که در این پرده جز این همدم همرازم نیست
در سکوت رخوت انگیز خودبه دنبال راه فراری از این همه تنهایی بودم نمیدانستم با این همه تنهایی چه باید بکنم به سراغ دفتر سیاه مشقم رفتم پر بود ازهجوم خطوط
در لابلای برگهایش برگ سپیدی جستم وعظمم را بر این راسخ کردم که دنیای تازه برای جبران تنهائیهام بر سطح کاغذ بنگارم
بر خود درنگی کردم جای تامل داشت که این صفحه زندگی
در اغاز این چنین چه میخواهد؟
اسمان
اری اسمان میخواهد که در اوج سفیدی کاغذم خود نمایی کند ای کاش اسمانم در تلاطم روزگاررنگ ز خود نبازد همیشه یک دست ابی بماند...
ولی اسمان نقاشیم همانند من تنهاست برای تنهایی اسمانم گریه هاکردم گریه ها کردم....؟
به فکر چاره ای افتادم؟
که چرا اسمان نقا شیم همثال من باید تنها بماند
به مداد سیاهم امن تامل ندادم تا انجا که میشد با شتاب هر چه بیشتر بر سفیدی کاغذ تازاندمش
انقدر سریع نقاشی را با رنگ جان دادم که گویی زندگیم را نقشی تازه میدادم
ما حاصل کارم این چنین شد یک زمین بر کنارش جاری رودخانه ای و بر عرش اسمان تک پرنده ای
لحظه ای ز کار ایستادم ...نقاشیم را که از دور میدیدی هیچ عیب نداشت اما اگر مو شکافانه نگاهش میکردی....؟
اخر بر چه امید پرنده ام بر اسمان بال گشوده او که همپروازی ندارد برای چه باید تنها بماند برای تنهایی پرنده ام گریه ها کردم گریه ها کردم ....؟
نگاهی بر زمینم انداختم انگار ارزو داشت بر سطحش بتازد چرخه حیاط ...زندگی اباد باشد ولی به نظر می امد که زمین هم بوی تنهایی میدهد برای تنهایی زمینم گریه ها کردم گریه ها کردم ....؟
رود خانه اش نشان میدهد جاریست جان دارد اما دلگیرست هم صحبتی می خواهد که در طول مسیر او را تنها نگذارد
ای کاش در رودخانه ام نقش یک ماهی گمارده بودم که رودخانه ام از تنهایی لبریز نباشد برای تنهایی رودخانه ام
گریه ها کردم گریه ها کردم ....؟
این صفحه زندگی من چه غم بار است ...؟
پرنده...رودخانه...اسمان...زمین ...همه کاغذیند
اما گریه هایم گریه هایم حقیقت دارد
صفحه زندگی شما چه؟؟؟
آادم غرورش از خودش شکننده تره
نمی خواد ببینه که حقیقت نفس می کشه دستها شو به بلندای سدی بالا برده حقیقت رو پشت زاویه دستهاش از دید چشاش پنهون میکنه ولی بازسر سختی خودش رو بدون هیچ تاملی محک میزنه واز اندک روزنه دیدش میخواد دنیا رو به شکل رویاهاش کمی تازه تر از واقعیت ببینه ولی باز هم هاله ای ممانعت ازاون داره که بتونه فرداها رو روشن تر ببینه
چرا تورهای مشبک رو کنار نزنیم اخه چرا باید فاصله ها ناجی بودن امید باشند میشه
فاصله بین روئیا و حقیقت رو به گونه ای کمیت بخشید که دیگه اسمی از امید برده نشه
اخه ما دیگه امید نمی خوایم ما میخوایم بشکنیم هر چی سده هرچی تندر و باده چه عیبی داره باریدن وضوح حقیقت
رویا بازیچست زود پرو بال میگیره جنسش شیشه ای
شیشه خودش برندست
نمیتونه که نشکنه و زخم نزنه
رویا کارش دل شکستن زخم زدنه
رویا سر مشق میخواد سرمشق حقیقت
حقیقت یعنی اسارت پرنده ممنوع
حقیقت یعنی ازادی مترسک بر سر جالیز
رویا بارش زلالی می خواد
تو کوچه ها باید طعم یک رنگی بیاد
حالادستات و بر دار نزار فاصله نقش بگیره بزار رویا دیگه جون نگیره